تبليغاتX


:: شب زخمی ::

شب زخمی

سهم ما همینه که جدا بمونیم ... پر فریاد اما بی صدا بمونیم



چندی پیش دوست خوبم روزبه ضیافتی، مطلبی را برای من فرستاده بود با عنوان «چرا ولنتاین آری اما اسپندارمذگان نه؟!» محتوای مطلب راجع به روزی بود که هزاران سال پیش در ایران باستان توسط اجداد بزرگمان و ایرانی های اصیل به عنوان روز عشق در نظر گرفته می شده اما متأسفانه امروزه به دلایل مختلفی بسیاری از ما ایرانیان - با وجود گسترش رسانه ها و از بین رفتن فاصله ها - از این روز بزرگ و با قدمت بی خبریم یا این که آن طور که شایسته است برایش ارزش قائل نیستیم.

واقعیت امر این است که اگر سران مملکت ما به جای آن که درصدد پاک کردن آداب و رسوم کهن این مرز و بوم باشند، به فکر احیای مجدد این آداب و رسوم باشند، قطعاً هیچ گاه با پدیده «دور ماندن جوانان از آداب و رسوم اصیل ایرانی» مواجه نخواهند شد. امیدوارم این سخن بنده، تلنگری باشد بر ذهن سران. (البته اگر سخن بنده را سخنی سیاسی و البته مخالف امنیت ملی (!!!) تلقی نکنند...)

باری، اگر ما ایرانی ها سرزمین خود را هر چه بیشتر بشناسیم بدون شک بیش از پیش به داشتن چنین سرزمینی افتخار خواهیم کرد و آن گاه آن «ایران زمین آریا نشین» برایمان ملموس تر خواهد بود. سرزمین کورش و داریوشی که پر از جشن های رنگارنگ و آداب و رسوم اصیل ایرانی است. و هنگامی که خودمان چند هزار سال پیش جشنی با شکوه تر و باقدمت تر از جشن ولنتاین داشته باشیم هیچ گاه به سراغ جشنی نمی رویم که بیگانه با ماست و هیچ سنخیتی چه از لحاظ تاریخی و چه از لحاظ فرهنگی با ما ندارد.

بر این اساس بنده هم به عنوان عضو کوچکی از جامعه ایرانی بنا بر سفارش روزبه و به مناسبت فرا رسیدن روز ولنتاین فرصت را مناسب دیدم تا امروز این مطالب هر چند کوتاه اما خواندنی را برای شما عزیزان پست کنم تا قدم خیلی کوچکی برداشته باشم برای زنده نگهداشتن آداب و رسوم به یادگار مانده از نیاکان این مرز و بوم.

 

سپندارمذگان : روز عشق در ایران باستان

اسپندارمذگان نام جشنی است که در روز سپندارمذ روز پنجم ماه سپندارمذ) اسفند) برگزار می گردید. این جشن ویژه زنان بوده و در آن روز زنان از شوھران خویش ھدیه دریافت می کردند. در اصل روز عشق در فرھنگ ایران باستانی، درست سه روز پس از تاریخی است که اکنون به عنوان ولنتاین (قدیس حامی عشاق در بین مسیحیان( جشن گرفته می شود .روز ٢٩ بھمن ماه روز عشق دانسته می شده و ھنوز ھم این روز در بین زرتشتیان جشن گرفته می شود. عشاق در این روز به ھم ھدیه می دادند و مردان، ھمسر، مادر و دختر و خواھر خویش را گرامی می داشتند ...

 

در پایان پست امروز نیز شعری را برایتان آماده کردم که امیدوارم که خوشتان بیاید. این شعر را تقدیم می کنم به اشخاصی که وجودشان آمیخته با عشق است یا ساده تر بگویم همدیگر را دوست دارند. آرزوی قلبی من این است که این افراد همان طور که دل هایشان به هم رسیده، جسم هایشان نیز به هم برسند...  

 

لحظه‌ي ديدار تو شد، روز ميلاد من

غير تو هر نقش ديگر، رفته از ياد من

تو مي‌دوني زبون شاپرك‌ها رو

تو مي‌شناسي مسير قاصدك‌ها رو

تو نقاش بال پروانه‌هايي

شكوه سبزه‌ها از جنس گل‌هايي

 

لحظه‌ي ديدار تو شد، روز ميلاد من

غير تو هر نقش ديگر، رفته از ياد من

تو مي‌دوني زبون شاپرك‌ها رو

تو مي‌شناسي مسير قاصدك‌ها رو

تو از ايل و تبار نطفه‌ي نوري

براي بزم شبنم، گل شيپوري

 

براي ديدن تو هديه‌ي قابل ندارم

به غير از قلب عاشق، تحفه‌ي ديگر ندارم

براي پر كشيدن، شوق پروازم تو هستي

تويي كه با نگاهت در وجودم ريشه بستي

 

تو مي‌دوني زبون شاپرك‌ها رو

تو مي‌شناسي مسير قاصدك‌ها رو

تو نقاش بال پروانه‌هايي

شكوه سبزه‌ها از جنس گل‌هايي

             

ولنتاین = اسپندارمذگان

+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 توسط شب زخمی |

اون مثل فرشته‌ها بود

چشمه‌ي عشق و صفا بود

با نگاه مهربونش آيت پاك خدا بود

قصه‌هاش قصه بودن، قصه‌ي خاطره‌ها بود

قلب پاك و روشن اون جلوه‌ي آيينه‌ها بود

 

مادر بزرگ مادر بزرگ، بگو كجايي...

مادر بزرگ مادر بزرگ، پيش خدايي...

 

يادمه از لب تو چه‌ها شنيدم

قصه‌ها به پاكي دريا شنيدم

چشم تو خورشيد آسمون من بود

دل تو گرمي آشيون من بود

اون شباي پر ستاره

بي تو جلوه‌اي نداره

 

مادر بزرگ مادر بزرگ، بگو كجايي...

مادر بزرگ مادر بزرگ، پيش خدايي...

 

موهاي سپيد و نازت مثل بخت من پر از خواب

خنده روي لب نازنين تو، خنده‌ي مهتاب

اون شباي پر ستاره

بي تو جلوه‌اي نداره

 

مادر بزرگ مادر بزرگ، بگو كجايي...

مادر بزرگ مادر بزرگ، پيش خدايی...

چهره ای که هرگز فراموش نخواهم کرد

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 توسط شب زخمی |

هر روز به پست خانه می رفتم. آن جا همه مرا می شناختند و می دانستند که منتظر نامه تو هستم. به همین خاطر بود که وقتی چشمشان به من می افتاد دست از کار می کشیدند و اظهار تأسف می کردند که هنوز نامه ات نرسیده است. رفته رفته اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. تو در پست خانه مشهور شدی.

حالا دیگر ماه هاست به پست خانه نمی روم چرا که پستچی ها ندیده عاشقت شده اند و مطمئنم اگر نامه ای هم بفرستی به دست من نمی رسد. آن ها هر روز به خانه من می آیند و از شکل و شمایل تو می پرسند و اصرار می کنند برایشان از تو بگویم. دوست دارند هر روز چیزه تازه ای از تو بدانند اما من دیگر گفتنی ها را گفته ام و حرف نگفته ای درباره تو ندارم.

با این همه تا آن ها رویاهایشان را از دست ندهند باز حتی به دروغ هم شده از تو می گویم و دیگر در گفته های من رنگ چشمانت تغییر یافته، نامت عوض شده و قد کشیده تر شده ای. خلاصه این که با شکل تازه ات بیچاره ام کرده ای.

حالا تو باید آن باشی که آن ها می خواهند. حالا تو باید تغییر کنی. لعنتی! تو باید چشم های سبز داشته باشی.

آن ها خواب تو را می بینند

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386 توسط شب زخمی |

گفت: من فرشته ام.

قاضی گفت: بال هایت کو؟

گفت: بال هایم را بریده اند.

قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس ابد محکوم کرد. وقتی می خواستند به دست هایش دستبند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.

ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان ها باشد...

مجرم

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386 توسط شب زخمی |

يه نفر مرد پير

گوشه گير و فقير

با موهاي سپيد

تو دلش مرده اميد

مثل يه ديوونه

زير لب مي‌خونه:

 

«پاي پر پينه‌ام

دستاي خوني‌ام

دم به دم هي مي‌گن: اين‌جا من زندوني ‌ام

مثال تصويرا

ميون زنجيرا»

 

بسه ‌بسه‌ ها رها كنين

خوبو از بدي سوا كنين

بر فقيران اين ستم ها تا به كي؟

 

غنچه ‌ها پرپر شدن

بي‌تن و بي سر شدن

لاله هاي قشنگ، تو سياهي شب

مردن از بي‌كسي، تشنه و خم شدن

 

نشكنين بال اين قاصدك هاي ما...

نشكنين بال اين بي گناهان را اين‌جا...

(مسعود امینی)

پیر

+نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 توسط شب زخمی |

من تو را می بینم استخوانی بر پوست

به گدایی رفته ای بر در دشمن و دوست

من تو را می بینم تشنه تر از دیروز

آن که نان می دهدت نان تو در کف اوست

 

خاک تو سفره ي تو، سفره ي تو از کیست؟

سفره ي دنیا پر، سفره ي تو خالیست

همه جا منتظرند، همه کس می پرسند

ناجی شرق کجاست؟ آن که جنس خود ماست

ناجی شرق تویی، ناجی شرق منم

من که با دیدن تو همه جا می شکنم

من که با دیدن تو همه جا می شکنم...

 

از چه رو خاک زمین شده تقسیم چنین؟

یک جهان، صدها دست، مرزها مرز شکست

من جهان سوم، تو جهانی دیگر

سهم تو هرچه که هست، سهم من خون جگر

سهم از ما بهتران ثروت و امن و امان

سهم پا برهنه ها فقر و زندان و بلا

در میان سه جهان مرز و دیوار از اوست

دشمن بازی ساز رفته در قالب دوست

 

همه جا منتظرند، همه کس می پرسند

ناجی شرق کجاست؟ آن که جنس خود ماست

ناجی شرق تویی، ناجی شرق منم

من که با دیدن تو همه جا می شکنم

من که با دیدن تو همه جا می شکنم...

(اردلان سرفراز)

دنیا در خون

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386 توسط شب زخمی |

شبامون آيه ی بيداری شدن

روزامون ساکت و تکراری شدن

همه درها رو به ديوار وا می شه

لحظه ها لحظه بيزاری شدن

نگاه کن از اون بالا

با تو هستم ای خدا...

چرا با هم يکی نيستن آدما؟

چرا ديوار بلنده بين ما؟

 چرا؟ چرا؟

هوا مسمومه و ماتم میاره

واسه موندن ديگه جايی نداره

 چرا؟ چرا؟

آسمون رنگ گل لاله گرفته

مهربونی ره صد ساله گرفته

جای شادی رو ديگه ناله گرفته

 چرا؟ چرا؟

(مسعود هوشمند)

 

چرا؟ چرا؟

+نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 توسط شب زخمی |

ما ظاهراً رفيقان بس نارفيق بوديم

هر پشت اعتمادي زخمي به خنجر كرديم

زخمي به خنجر كرديم

هر سينه رفيقي با تيغ كين دريديم

خود كرده ‌ها چه آسان نسبت به داور كرديم

نسبت به داور كرديم

 

هر جايي هوس را تا خواهشي برآريم

اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم

با زورقي شكسته پارو به آب داديم

چشمان مادران را درياي احمر كرديم

حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي

در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم

 

ما خون عاشقان را در لاله‌ها شكستيم

بر حجله‌هاي آنان آن لاله زيور كرديم

آن لاله زيور كرديم

با خون آن دليران آسان وضو گرفتيم

در جام شهد دوستان زهر مكرر كرديم

زهر مكرر كرديم

 

هر جايي هوس را تا خواهشي برآريم

اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم

با زورقي شكسته پارو به آب داديم

چشمان مادران را درياي احمر كرديم

حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي

در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم ...

(هما میر افشار)

سخنی با رفیقان

+نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 توسط شب زخمی |

صدایت کردم نشنیدی، به تو اشاره کردم ولی ندیدی ...

صدای قدم هایت را شنیدم از جا برخاستم

به تو نگاه کردم، تو در تاریکی مرا ندیدی ...

من تو را دیدم، من تو را شنیدم، من تو را خواب دیدم

با نفس هایم تو را احساس کردم، با خواب هایم تو را قصه گفتم ...

با تو هرگز تنها نبودم، با تو همیشه بودم ولی بی تو نبودم

از تو صدایی برخاست، خود را تکان دادم ...

چه خواب خوبی کاش خوابیده بودم کاش خوابیده بودم...

ولی باز می گویم من پیش تو بودم ... پیش تو ...

نه که این بار در خواب ... در چند قدمی تو ...

+نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386 توسط شب زخمی |

این موی سفید... این صورت پیر و خسته...

با تو گفتگوها دارد...

که فقط با تو می گوید

که با تو سفید شد این...

ای آسیابان زمان...

از میان دستانت... لاله ای چیده بودم

تا بیاویزم بر آیینه خاطراتم

تو از پشت آیینه به من می خندیدی...

منی که هر دم پاک می کردم آیینه را با دستمال یادگارت

تا شاید غبار فراموشی بر آن ننشیند

روزی که تو رفتی...

آن آیینه هم شکست

آری خودت گفته بودی...

ولی من... آیینه هم شکست...

 غبار فراموشی

+نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 توسط شب زخمی |